|
هر چند حال و روز زمین و زمان بد است یک تکه از بهشت در آغوش مشهد است حتی اگر با آخر خط هم رسیده ای آنجا برای عشق شروعی مجدد است
+ نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 10:38  توسط سبزرو
|
قلب ناآرامم، آرامتر بزن... دیگر به سرای آرامش رسیده ایم آنجا که هوایش، بوی زندگی و عشق می دهد آنجا که رنگش، به سرخی توست آنجا که روزهایش، به سبزی عشق توست ... و آنجا که آسمانش، به رنگ نیلی درون توست لحظه ها میگذرند و ما به مقصود نزدیکتر می شویم مقصودی شیرین و مقصدی نامعلوم! و راه... راهی که از دور کوتاه است و از نزدیک شاید به بی نهایت برسد پس به امید قدم در ره کوتاه...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 18:6  توسط سبزرو
|
به تماشا سوگند و به آغاز کلام... به زلالی چشمانت و به هر آنچه که تو می پرستی... که هیچگاه، حتی در آن لحظه که قلبم خالی از عشق تو باشد، تو را از یاد نبرم... آوازهایم را برای تو می نویسم، تا کوچه های شبانه به یاد تو زنده شوند... آوازی برای مهر... آوازی برای مهرگان... تا روزها دلنشین شوند... اکنون من تنها با آرزوهایم در کوچه های غریب، سرگشته ام... تا روزهای خسته ام را به باد نثار کنم... آن روزهایی که در فراق تو، با این دل خسته، مویه ها کردم... و زخم های جدایی را با مرهم تنهایی پوشاندم... ...اما چه سود که این مرهم با آن چه ها کرد...
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 21:27  توسط سبزرو
|
دیریست ای دل بیگانه، که تو را در نهانخانه ی قلبم انکار می کنم...! تا شاید آشنایی که چندان نزدیک نیست، در بینهایت ترین وسعت عشق، در به روی تو بگشاید... و تو را با خود به دورترین ساحل هستی، آنجا که به جز مرغان دریایی عاشق، کسی نیست که سخن عشق را بر زبان آورد، ببرد... آن جا که سخن عشق کلام اول است... پس آری... خوشحالی از آن توست، ای دل دیوانه ترین مجنون دنیا...!
راهی است راه عشق،که هیچش کناره نیست آن جا، جز آن که جان بسپارند، چاره نیست هر گه که دل به عشق دهی، خوش دمی بود در کار خیر، حاجت هیچ استخاره نیست
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 20:22  توسط سبزرو
|
تقصیر تو نبود... خودم نخواستم چراغ قدیمی خاطره ها خاموش شود...! خودم شعرهای شبانه ی اشک را فراموش نکردم...! خودم کنار آرزوی آمدنت، اردو زدم...! حالا نه گریه های من دینی بر گردن تو دارند نه تو چیزی بدهکار... خودم خواستم که مثل زنبوری زرد بالهایم، در کشاکش شهدها، خسته شوند ... و عسل هایم صبحانه ی کسی باشند، که هرگز ندیدمش.!!. تنها آرزوی ساده ام این بود: که در سفره ی صبحانه ی تو هم عسل باشد... که هر از گاهی، کنار برگهای کتابم بنشینی... و بعد از قرائت باران ها... زیر لب بگویی: " یادت بخیر! نگهبان گریان خاطره های خاموش! " همین جمله... برای بند زدن شیشه ی شکسته ی این دل بی درمان، کافی بود.!. هنوز هم جای قدم های تو بر چشم تمام ترانه هاست! هنوز هم همنشین نام و امضای منی؟! دیگر تنها دلخوشی ام... همین شکفتن شمع است! همین تبلور بغض! به خدا هنوز هم از دیدن تو... در پس پرده ی باران بی امان... ... شاد می شوم ...
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 21:28  توسط سبزرو
|
ای که با یاد تو در آتش تب میسوزم یاد من کن که به یادت همه شب میسوزم شبنم صبحم و لب تشنه جام خورشید دیرگاهیست که در راه طلب میسوزم سوخت پروانه که زد بوسه شبی بر لب شمع منکه ناکام شدم از چه جهت میسوزم ای که بودت همه در سوختن من مقصود گذری کن به تماشا که عجب میسوزم همه شب بسته به ره رشته زنجیر نگاه شمع سان قصه شوق تو به لب میسوزم اختر صبحم و با یاد تو ای صبح امید همه شب لرزم و در بستر تب میسوزم کس نیفشاند از این جمله به بالینم اشک شمع بیمارم و در بزم طرب میسوزم
+ نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت 13:7  توسط سبزرو
|
شب آمد ولي من به چشمانم خواب نميآيد دلم بيتاب است اگر بخوابم و فردا شود، شبي از تنها شبهاي مانده از شبهاي عمرم را از دست دادهام اگر بخوابم و فردا شود، ... نه، من به ذهن خستهام نيازي ندارم بگذار به حال خودش باشد... دل بيقرارم را ميخواهم روز را به اميد شب ميگذرانم تا در سكوت و آرامش شب... از دل بيقرارم بگويم برايت شب را مرحم دل رنجانم كني آرامشش را با زخمهاي دلم جابهجا كني پروردگارم، چه خوب ميدانستي كه من، بندهات خستهدل ميشوم، دلگير و غمگين ميشوم، شب را با اين عظمت و با شكوه در تاريكي و آرامش آفريدي... تا در اين سكوت بيهمتا، صداي دلم را بشنوم از درد دلم كه آگاهي، با خبر شوم و از آن، با تو بگویم و از آن، تو با من بگویی كه درد دل من چيست ؟ دل من كه را ميخواهد، دل تنگ كيست ؟ كجا بايد بروم، تا به تو نزديك شوم ... من را لحظه ای به حال من نگذار
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 17:39  توسط سبزرو
|
امروز همه اش به این فکر می کردم که اگر خدا بیاید مهمان من بشود چه دارم جلویش بگذارم نمی دانم خدا سیب بیشتر دوست دارد، یا انار سیب عطر دارد، انار دل به این فکر کردم چه طور است دل انار را در بیاورم بمالم به عطر سیب... گاهی آدم از فکر خودش می خندد خدا کند خدا هم به فکر من بخندد خدا بخندد خیلی خوب است همان لحظه می شود یواشکی چیزهای خوب و آرزوهایت را بخواهی خدا اگر بیاید مهمانی به خانه ی من می دانم دلم جوانه می زند از زیر تنهایی ام خدا اگر بیاید... خودم کفش های قشنگش را جفت می کنم پشت در اگر بیاید... دستم را می گذارم زیر چانه، زل می زنم به نگاهش راستی یادم بماند بپرسم " تو " کجاست! همان تویی که همه دوستش دارند خدا حتما می داند کاش خدا آنقدر بماند که دلم بعد از جوانه اش میوه هم بدهد یک دانه سیب، یک دانه انار... هر دویش را می دهم به خدا نه... سیب مال خدا...انار مال من و " تو " دانه دانه اش می کنم یک دانه من... یک دانه تو دانه آخرش هم مال " تو "
نزدیک شب برف بارید از آسمان دانه های ریز و سفید همیشه حس می کنم دانه های برف، شکوفه های درختان سیب بهشت اند خدا از آن بالا زمینش را شکوفه باران می کند یک دانه برف را گرفتم توی آغوش دستم از نزدیک که نگاهش کردم، کم مانده بود من هم مثل او آب شوم از لذت حس من اشتباه نبود انگار این ها دانه های برف نبود شکوفه های سیب بود... هرچه عمیق تر نگاه کنی، زیباتر می شوند
امشب خدا آمد مهمانی من هم سیب آورد، هم انار " تو " نبود که دانه دانه بخوریمش خوردم به جای هردومان ... و خدا مهربانانه می خندید
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 14:55  توسط سبزرو
|
خانم جوانی در سالن منتظر نوبت پروازش بود . در کنار او بسته ای کلوچه بود، مردی نیز نشسته بود که مجله اش را باز کرد و مشغول خواندن شد . وقتی او اولین کلوچه اش را برداشت ، مرد نیز یک کلوچه برداشت . در این هنگام احساس خشمی به او دست داد، اما هیچ چیز نگفت. فقط با خود فکر کرد: " عجب رویی داره! اگر امروز از دنده چپم بلند شده بودم چنان نشانش می دادم که دیگه همچین جراتی به خودش نده! " هر بار که او کلوچه ای برمی داشت ، مرد نیز با کلوچه ای از خود پذیرایی می کرد. این عمل او را عصبانی تر می کرد، اما نمی خواست از خود واکنشی نشان دهد. وقتی که یک کلوچه باقی مانده بود با خود فکر کرد: " حالا این مردک چه خواهد کرد ؟ " سپس، مرد آخرین کلوچه را نصف کرد و نیمه آن را به او داد. " بله ؟! دیگه خیلی رویش را زیاد کرده بود. " تحمل او هم به سر آمده بود. بنابراین، کیف و کتابش را برداشت و به سمت سالن رفت. وقتی که در صندلی هواپیما قرار گرفت، در کیفش را باز کرد تا عینکش را بردارد، در نهایت تعجب دید که بسته کلوچه اش، دست نخورده آنجاست. تازه یادش آمد که اصلا بسته کلوچه اش را از کیفش در نیاورده بود. خیلی از خودش خجالت کشید!! متوجه شد که کار زشت در واقع از جانب او سر زده بود. مرد بسته کلوچه اش را بدون اینکه خشمگین، عصبانی یا دیوانه شود با او تقسیم کرده بود، ... و اکنون دیگر زمانی باقی نبود که او در مورد رفتار خود توضیحی دهد ... یا عذر خواهی کند! چـــــــــهار چیـــز هـــرگــز قـــابل جـبـــران نیـسـت:
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 14:8  توسط سبزرو
|
مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند. لباس پوشید و راهی خانه خدا شد.در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد و در همان نقطه مجدداً زمین خورد!او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید. مرد پاسخ داد: (( من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید.))، از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم. مرد اول از او بطور فراوان تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدست در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند. مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند. مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود. مرد اول سوال می کند که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند.مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.)) مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد. شیطان در ادامه توضیح می دهد: ((من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم.)) وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به راهتان به مسجد برگشتید، خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدمو حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید. به خاطر آن، خدا همه گناهان افرادخانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشید. بنا براین، من سالم رسیدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم.
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 19:43  توسط سبزرو
|
|
|